|
عجیب روزی بود امروز... این شهری که الان توشم -اِرفورت- پر کلیساترین شهر تو کل اروپا بوده. شایدم هنوز باشه، نمی دونم. از وقتی که اومدم آلمان هم، این کلیساها عجیب من و جذب می کنن. هر جایی که میرم، اول از همه میرم تو کلیساش. امروز هم رفتم. رفتم دُم ِ ماریه ن؛ بزرگترین و معروف ترین کلیسای اینجا. 
(سمت راست، کلیسای سه وه ری Severikirche، سمت چپ دم ِ مارین Marien Dom) عجب ابهتی داشت و عجب آرامشی بهم داد. این صدای ارگ کلیسا رو که می شنوم حالی به حالی میشم... مثل دفعه های قبل، شمع روشن کردم و دعا کردم. ولی این دفعه دعام فرق می کرد. فقط گفتم خدایا کمکم کن... اتاقهای اعترافش و که دیدم، دلم می خواست برم بشینم تو یکیش تا کشیش بیاد و من اعتراف کنم. اعتراف به همه ی کارایی که کردم. تمام و کمال. شاید یه چیزی بگه که آروم شم... ولی نرفتم. اصلن امروز روز ِ اعتراف هم نبود انگار. به جاش نشستم روی این نیمکتهای چوبی و از ته دل زار زدم... یک ساعتی اونجا بودم. هیچ کس کاری به کارم نداشت. هیچ کس ازم نپرسید چته. به خاطر همین خیلی راحت بودم... کاشکی انقدر تنها نبودم اینجا و مجبور نبودم همیشه تنها برم بیرون؛ کاشکی یکی پیشم بود، حداقل می تونستم دو کلمه فارسی باهاش حرف بزنم؛ کاشکی انقدر همه بهم نمی گفتن چیکار بکن، چیکار نکن؛ کاشکی دل لامصبم انقدر تنگ نشده بود دوباره؛ کاشکی می دونستم می خوام چیکار کنم...
ولی حیف؛ کاشکی و کاشتن سبز نشد...
|