2. این دست چپم همچین درد می کنه ها! ![]()
3. همینجوری؛ دور ِ هم باشیم! ![]()
امشب شدید هوس نوشتن کردم. مثل قبل، قبل از ۲۲ خرداد... مثل از اول فروردین تا ۱۵ خرداد فقط. دلم برای اون روزا هم تنگ شده. حداقل مثل الان خراب و بی حوصله نبودیم همگی... حداقل خیالمون راحت بود که سید و خیلیای دیگه - امثال ندا، ترانه و سهراب- هستن، اگرچه شاید هیچوقت اینجا رو نخونن، یا اگه می خونن کامنت نذارن...
این چه بلایی بود که سر ِ ما اومد؟ گناهی کردیم یا بقیه کردن و ما باید تاوانش و پس بدیم؟
حالم داره از س.ی.ا.س.ت به هم می خوره. اگه از این به بعد هم چیزی ننویسم، به خاطر ترس از گیر افتادن یا شکنجه شدن و این چیزا نیست... به خاطر نگرانی از به دردسر افتادن بقیه ی خونواده ست... به خاطر اینه که نمی خوام یه عوضی ِ نامرد که حالم از قیافه ش و بوش به هم می خوره، بهم دست بزنه؛ به خاطر اینه که نمی خوام خودم و بکشم، با این همه نقشه یی که برای آینده تو ذهنمه...
پست آخرم تو اون یکی وبلاگم، حرف من هم بود، ولی اصلش دکلمه ایه که محسن نامجو توی یه شب شعر تو برلین خونده...
پ.ن.۱: اون دوستی که توی یکی از پستا گفتم براش دعا کنید، همون سید امین خودمونه که دقیقن از پنجشنبه ی دو هفته پیش هیچ خبری ازش نیست...
پ.ن.۲: وحید جان، امیدوارم که دوباره برگردی و کامنتای قشنگت یه ذره لبخند و به لب ما بیاره... مطمئنم اون اتفاقی که افتاده به خاطر کامنتای تو نبوده...
ممنون از کامنتای همه تون؛ دوباره میگم، آپای همه تون و می خونم، فقط کامنت نمی دم. جواب کامنتاتون و هم سر فرصت میدم ایشالا. دوستتون دارم. ![]()
![]()
پ.ن.: گندم، اگه به مریم زنگ زدی لطفن بهش بگو که ایمیل یاهوی لعنتیم باز نمیشه که جوابشو بدم. ایمیلشم حفظ نیستم. دستت درد نکنه مادر. ![]()
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید |
یـَعنی فـِک کنم این طرف اگه تو یه جمله ش حداقل یه بار نگه شایسه (شرمنده، روم به دیوار، گلاب به روتون، یعنی گوه) در جا جان به جان آفرین تسلیم می کنه!!!! تازه آخر همه ی جمله هاش با این بار ِ معنایی هم، یه جمله ی دیگه میگه، که می گی صد رحمت به همون قبلیا!!
عجیب روزی بود امروز...
این شهری که الان توشم -اِرفورت- پر کلیساترین شهر تو کل اروپا بوده. شایدم هنوز باشه، نمی دونم. از وقتی که اومدم آلمان هم، این کلیساها عجیب من و جذب می کنن. هر جایی که میرم، اول از همه میرم تو کلیساش. امروز هم رفتم. رفتم دُم ِ ماریه ن؛ بزرگترین و معروف ترین کلیسای اینجا.
(سمت راست، کلیسای سه وه ری Severikirche، سمت چپ دم ِ مارین Marien Dom)
عجب ابهتی داشت و عجب آرامشی بهم داد. این صدای ارگ کلیسا رو که می شنوم حالی به حالی میشم... مثل دفعه های قبل، شمع روشن کردم و دعا کردم. ولی این دفعه دعام فرق می کرد. فقط گفتم خدایا کمکم کن... اتاقهای اعترافش و که دیدم، دلم می خواست برم بشینم تو یکیش تا کشیش بیاد و من اعتراف کنم. اعتراف به همه ی کارایی که کردم. تمام و کمال. شاید یه چیزی بگه که آروم شم... ولی نرفتم. اصلن امروز روز ِ اعتراف هم نبود انگار. به جاش نشستم روی این نیمکتهای چوبی و از ته دل زار زدم... یک ساعتی اونجا بودم. هیچ کس کاری به کارم نداشت. هیچ کس ازم نپرسید چته. به خاطر همین خیلی راحت بودم...
کاشکی انقدر تنها نبودم اینجا و مجبور نبودم همیشه تنها برم بیرون؛
کاشکی یکی پیشم بود، حداقل می تونستم دو کلمه فارسی باهاش حرف بزنم؛
کاشکی انقدر همه بهم نمی گفتن چیکار بکن، چیکار نکن؛
کاشکی دل لامصبم انقدر تنگ نشده بود دوباره؛
کاشکی می دونستم می خوام چیکار کنم...
ولی حیف؛ کاشکی و کاشتن سبز نشد...